پرنده مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
کتابها - کتاب شبانه


پرنده را ديدم

پرنده را فهميدم

*

پرنده تمام احساسم بود که اوج مي گرفت

پرنده تمام انتظارم بود که بال بال مي زد

پرنده تمام وحشتم بود که کوچ مي کرد

پرنده تمام آزرويم بود که دور مي شد

*

پرنده راصدا زدم

نشنيد

صدايم کوچک بود

صدايم به آن بالاها نرسيد

*

مي خواستم رازم را

به گوش پرنده بگويم

رازي که در اين سينه نمي گنجد

به زير پوست تاول زده ام نمي گنجد

درون رگ هاي تبدارم نمي گنجد

*

اي کاش پرنده مي شنيد رازم را

من عاشق شده ام

...



 

حاضرین در سایت

ما 46 مهمان آنلاین داریم

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز172
mod_vvisit_counterکل بازدیدها778331

زنی را...

زنی را می شناسم من شاعر فریبا شش بلوکی

تماس با مدیر سایت

تماس با مدیر فروش کتابها