شعر خاکستری مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
کتابها - کتاب من و شمع


اینجا همه سفید ها خاکستری شدند

وقتی صدای سرفه همسایه می رسید

وقتی که جای دست تو بر صورتم نشست

وقتی صدای گریه من تا خدا رسید

*

اینجا همه سفید ها خاکستری شدند

وقتی که باران بر لباس شسته می بارید

وقتی به دست روزهای آخر پاییز

خورشید مرده بر تنم تابید

*

اینجا همه سفید ها خاکستری شدند

وقتی برادر داد می زد ، داد

وقتی معلم درس می پرسید

با چوب می زد بر سر فریاد

*

اینجا همه سفید ها خاکستری شدند

وقتی کلاغی رفت تا بن بست

وقتی جوان هرزه ای بی جا

دل را به چشمان کسی می بست

*

اینجا همه سفید ها خاکستری شدند

وقتی که عابر می گذشت از شب

وقتی که از دیدار تو من سیر می گشتم

می مرد قلب کوچکم در تب

*

اینجا همه سفید ها خاکستری شدند

وقتی که شعر سبز من خشکید

خاکستری شد آسمان عشق

نیلوفر تنهایی ام پیچید

...



 

حاضرین در سایت

ما 36 مهمان آنلاین داریم

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز283
mod_vvisit_counterکل بازدیدها777849

زنی را...

زنی را می شناسم من شاعر فریبا شش بلوکی

تماس با مدیر سایت

تماس با مدیر فروش کتابها