یک خاطره... مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
کتابها - کتاب من و شمع


مشق دهقان فداکارم را

می نوشتم اما

در هوایی دلگیر

زیر بیدی مجنون

ماه فروردین بود

...

دفترم خورد ورق

و نگاهم افتاد

به خطوطی در هم

...

شعر باز باران بود

ناگهان صاعقه ای

...

و سپس باران زد

*

دفترم را بستم

*

زیر باران شادی

بازی و خنده و شور

رقص هر تکه ابر

و سپس تابش نور

*

آسمان رنگین گشت

از کمانی زیبا

من ز خود پرسیدم

دفتر مشقم ! آه!

*

من فراموشم شد

خاطرات کبری

و چه تصمیمی داشت

*

دفتری خیس ز باران دیدم

باز هم خندیدم

...

و نمی دانستم

...

صبح فردای کلاس

تا معلم آمد

جای برخیز و به پا

روزگاری هم هست

که به خود خواهم گفت

خاطراتت بر جا....



 

حاضرین در سایت

ما 61 مهمان آنلاین داریم

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز378
mod_vvisit_counterکل بازدیدها755862

زنی را...

زنی را می شناسم من شاعر فریبا شش بلوکی

تماس با مدیر سایت

تماس با مدیر فروش کتابها