پیام مرگ مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
کتابها - کتاب غریبانه


پنج شنبه بود

قبرستان شلوغ

چشم هایش

خسته بود و بی فروغ

*

یک نفر بوسید خاک مادرش

یک نفر می شست خاک همسرش

یک نفر هم خاک می پاشید سرش

*

مادری فریاد می زد: عاطفه

نور چشمم ،نازنینم ،عاطفه

پس کجایی عاطفه ؟!

یک نفر آرام می خواند فاتحه

*

روستایی لهجه اش شیرین

چنان هم صحبت مردم شده

مثل اینکه روستایش غرق در گندم شده

گفت : می خواهی بخوانم سوره ای

آیه ای یا آیه الکرسی چطور

یک نفر آهسته رد شد با موتور

*

گفت : ای مردم شتاب

می فروشم شمع و خرما و گلاب

*

یک نفر حلوا بدست

روی قبری میوه می شد دست بدست

*

یک نفر سر را گذاشت بر روی سنگ

یک نفر آورد گل های قشنگ

*

یک نفر می گفت : ای احسان من

مرغ خوش الحان من

منزل تازه مبارک جان من

*

من میان این هیاهو گم شدم

فکر غمهای دل مردم شدم

*

مرگ را دیدم میان قبرها

ایستاده قامتش صاف و بلند

نیست در لحن صدایش

جز طنین نیشخند

*

گفت : باور می کنید ؟!

این مکان مال شماست

بعد از این.....

تنهایی و خواب عمیق

بهترین حال شماست

...



 

حاضرین در سایت

ما 79 مهمان آنلاین داریم

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز365
mod_vvisit_counterکل بازدیدها756844

زنی را...

زنی را می شناسم من شاعر فریبا شش بلوکی

تماس با مدیر سایت

تماس با مدیر فروش کتابها