سحر مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
کتابها - کتاب غریبانه


با نسیم آمیختم

در هوا غرق شدم

وقت خاموشی دل

مثل یک شمع شدم

*

باز در صبح سحر

دست بر موی درخت

تکیه کردم به خدا

فکر تسبیح شدم

روی تکرار سکوت

مهر یک حرف شدم

*

نقش این پرده مرا

برد تا درگه نور

من در آنجادیدم

عاشقانی پرشور

*

آن یکی باده بدست

وین یکی جام بدوش

یارو دلدادۀ هم

سایه شان دوش به دوش

*

من به آیینه سلامی کردم

و دلم را دیدم

چون گلی دست تو بود

هر طرف چرخیدم

تن من مست تو بود

*

تو اشارت کردی

که خداهم با ماست

من خودم فهمیدم

که سحر وقت دعاست

...



 

حاضرین در سایت

ما 42 مهمان آنلاین داریم

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز40
mod_vvisit_counterکل بازدیدها780109

زنی را...

زنی را می شناسم من شاعر فریبا شش بلوکی

تماس با مدیر سایت

تماس با مدیر فروش کتابها