مسافر باران

مسافر باران مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
کتابها - کتاب غریبانه


سیلی باران به گوشم می زند

وه ! که این سیلی به گوشم آشناست

می شناسم دست خیسی را که باز

همچنان سیلی به گوشم می زند

خوب می دانم که غمگینم ولی

ریشۀ نامهربانی ها کجاست؟

*

می دوم در خاطرات کودکی

خوب می آرم بیاد

سال هایی دور بود

مادرم آمد به ایوان بهار

*

تا که باران را شنید

مادرم دستی به موهایش کشید

گفت: تو آماده باش

مهربانی زیر باران می رسد

*

مهربانی خسته است

کوله بارش را بگیر

مهربانی چای می خواهد

بریز

مهربانی غصه دارد

زودباش

دستمالی را بیار

اشک هایش را بگیر

*

سال ها می گذرد

همچنان منتظرم

تاکه باران سیلی اش را می زند

زود از جا می پرم

*

می گذارم روی میز

چای و دستمال تمیز

...



 

حاضرین در سایت

ما 37 مهمان آنلاین داریم

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز104
mod_vvisit_counterکل بازدیدها742989

زنی را...

زنی را می شناسم من شاعر فریبا شش بلوکی

تماس با مدیر سایت

تماس با مدیر فروش کتابها