روياي شيرين مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
کتابها - کتاب دریچه


تو باراني كه شب هنگام

به باغ سينه ام تطهير مي بخشي

و يا بر دست و پاي غم

غل و زنجير مي بخشي

...

و من چون كودكي خندان

به باران بوسه مي بخشم

و رنگ سرخي از گل ها

به روي گونه مي بخشم

...

تو مي تابي به دست من

چو خورشيدي كه زرين است

دلت دشتي پر از گندم

نگاهت رنگ پرچين است

...

و من چون لاله ي سرخي

به نورت عشق مي ورزم

و در اوج حرارت ها ...

به خود آهسته مي لرزم

...

تو از آن سوي گندم ها

برايم سيب مي چيني

صدايم را تو مي فهمي

نگاهم را تو مي بيني

...

و من با شربتي شيرين

به ديدار تو مي آيم

تو پيچك وار مي پيچي

به دستانم ، به پاهايم

...

تو با گيسوي شبرنگم

ميان باد مي رقصي

و از پایان ره دیگر

نمي ترسي ، نمي ترسي !

...

و من چون بيد مجنوني

سرم خم مي شود يكسو

و اختر هاي شعر من

به دستم مي زند سوسو

...

برايت شعر مي خوانم

و سر بر دامنم داري

برايم قصه مي گويي

به آرامي ، به دلداري

...

بهشت كوچك ما را

هزارن پولك رنگي

چه زيبا مي كند اكنون

چه آوازي ! چه آهنگي !

...

همين ها بس ...

نسيمي مي وزد برما

خدايا من نمي خواهم

دگر چيزي از اين دنيا

...

...

همين روياي شيرين را

نگير از من ، نگير از ما...

...

...



 

حاضرین در سایت

ما 16 مهمان آنلاین داریم

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز13
mod_vvisit_counterکل بازدیدها780082

زنی را...

زنی را می شناسم من شاعر فریبا شش بلوکی

تماس با مدیر سایت

تماس با مدیر فروش کتابها