راهي چاپ
کتابها - کتاب دریچه


از تو آموخته ام

از تو اي چشمه ي جوشان اميد

تو امیدی ،تو امید

از تو ای موج خروشان امید

...

ازتو آموخته ام

كه سحر گاه صدائيست مرا مي خواند

زندگي رد شدن از خاطره هاست

خاطراتي كه به جا مي ماند

...

ازتو آموخته ام

به سحر گاه بينديشم و باز...

رد شوم از دل اين تيره ي شب

با همه راز و نياز

...

ازتو آموخته ام

حق من نيست شبي سرد و سياه

حق من نيست شكستن به سكوت

و حصار و قفس و غصه و آه !

...

ازتو آموخته ام

كه تماشاي سحر مال من است

گر چه تاريكي مطلق اينجاست

نور خورشيد سحر مال من است

...

ازتو آموخته ام

كه رها بايد از اين ظلمت شب

بوسه بر ياس و اقاقي بزنم

دست در دست تو و خنده به لب

...

ازتو آموخته ام

به چراغاني فرداي تو بايد برسم

سر پناه دل من ياد خداست

به گل بوسه ي لب هاي تو بايد برسم

...

ازتو آموخته ام

هر شبانگاه ز تو مست شوم

بشكنم فاصله هاي همه زشت

راهي ِ راهي كه حق است شوم

...