رازقي مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
کتابها - کتاب دریچه


نهادم سر به روي شانه ي ابر

شبي در آسماني بي ستاره

به تنهايي خود معتادم ،اما

صدايم كن ،صدايم كن دوباره

*

شب ارديبهشت و بوي باران

خدايا دست هايم سرد و خاليست

هزاران كوچه باغ عشق اينجاست

دلم اهل همين دور و حواليست

*

من از اين مردمانت خسته گشتم

و گريه كه هنوز با من عجين است

خدايا مرگ من كي مي رسد ؟ آه!

كجا دست اجل بر من كمين است؟

*

دوباره زاده شد يك شعر ديگر

خدايا دردهايم بي شمار است

تو انسان آفريدي از گل و خاك

ولي مخلوق تو بس نابكار است

*

من امشب آمدم تا در گه تو

كه از نزديك دردم را بگويم

براي اين همه تنهايي خويش

دوباره چاره اي شايد بجويم

*

در اين درگه ، ميان باد و باران

افق هايي كه مي رويد ستاره

خدايا درد من را مي شناسي؟

دلم لبريز ابري پاره پاره

*

خدايا در ميان مردمانت

هزاران قلب سنگي ديده ام من

براي شاپرك هاي طلايي

فقس هاي قشنگي ديده ام من!

*

حسادت قلب هارا تيره كرده

دلم امشب هواي گريه ها كرد

خدايا آن كسي كه بي وفا بود

مرا با كوهي از غمها رها كرد

*

خدايا آمدم تا راز خود را

به گوش خالق خود باز گويم

كمي آهسته و غمگين و آرام

ولي با نغمه و آواز گويم

*

ميان بندگانت هر چه ديدم

هوس ها جانشين عاشقي بود

به دستان دروغين محبت

گلي ديدم شبيه رازقي بود!

*

خدايا پس محبت هم فريب است !

دروغي در نهاد عاشقي هست!

نوشتم شعر خود را تا بداني

كه بيزارم ز هر چه رازقي هست!

***

 


 

حاضرین در سایت

ما 44 مهمان آنلاین داریم

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز53
mod_vvisit_counterکل بازدیدها650735

زنی را...

زنی را می شناسم من شاعر فریبا شش بلوکی

تماس با مدیر سایت

تماس با مدیر فروش کتابها