چنديست

چنديست مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
کتابها - کتاب دریچه


برلب پنجره ها

باد اذان مي گويد

و سپس ...

نور خورشيد بهار

از اتاقي به اتاقي ديگر

چشم بي خواب مرا مي جويد

...

باز روييدن صبحي دگر است

بستر خواب پريشاني من

از خودم خسته تر است

...

با نگاهي گذرا مي بينم

دفتر شعرم را...

ساكت و سرد وغريب

گوشه ی بالش سرخآبی من
...

قلمم خوابيده

بر لب پنجره ام

و به من مي خندد

مثل نیلوفر بی تابی  من!


...

نيم خيز مي گردم

زير لب مي گويم:

آه ! آري چنديست

كه در اين دايره چرخ كبود

صحبت از قصه ی  هجر است و  وصال

ترس پايان غروب

آرزوهاي محال

...

و ز جا مي خيزم

...



 

حاضرین در سایت

ما 44 مهمان آنلاین داریم

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز566
mod_vvisit_counterکل بازدیدها743451

زنی را...

زنی را می شناسم من شاعر فریبا شش بلوکی

تماس با مدیر سایت

تماس با مدیر فروش کتابها