فارغ مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
کتابها - کتاب دریچه


فارغ شدم از اين خيال خام

از هاي و هوي بي زوال عشق

بيداري شبانه و دگر ...

از قيل و قال بي مجال عشق

*

ديگر مرا مخوان

اي دور دست خاطرات سرد

فارغ شدم من از خيال تو

از پنجه هاي آهنين درد

*

بگذر از اين سودازده، كه هيچ

در سر نمي دارد هواي تو

آسوده مي روم به راه خويش

ديگر نمي خوانم براي تو

*

اين قلب كوچك و درون سينه ام اسير

ديگر براي تو نمي تپد برو!برو!

از اين همه دورويي و نيرنگ بيشمار

اشكي به دامنم نمي چكد برو!برو!

*

بغضي كه تار و خسته و ملول

آرام دست حنجره را در برش گرفت

خواهم نشانش داد كه باران نمي شود

ابري كه آسمان ديده در سرش گرفت

*

ديگر براي ديدنت بي تاب و بي قرار

در انتظار ساعتي گریان  نمي شوم

در وادي خيال خامت اي دروغ محض

بيخود سراپا مستي و  ویران  نمي شوم

*

آه ! اي بلور اشك

ديگر به من مپيچ

او رفته و ديگر نمي كنم

گريه براي هيچ

*

آري برو!برو !

فارغ شدم من از خيال تو

خطي كشيده ام كنون بر روي هر چه بود

از آرزوهاي دروغين و محال تو

...



 

حاضرین در سایت

ما 28 مهمان آنلاین داریم

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز65
mod_vvisit_counterکل بازدیدها780134

زنی را...

زنی را می شناسم من شاعر فریبا شش بلوکی

تماس با مدیر سایت

تماس با مدیر فروش کتابها