فراموشي

فراموشي مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
کتابها - کتاب دریچه


كسي آمد از پشت پرده

كسي آمد از پشت پاييز

لباس تنش اطلسي بود

هواي دلش مثل جاليز

*

به دستش سبد هاي رنگي

پر از نور و شمع و پرنده

فراموش كرد درد  خود را

گلی چید  با شور و خنده

*

كسي آمد از پشت ديوار

سلامي به گلهاي تر كرد

نشست بر سر جوي آبي

نگاهي به بالاي سر كرد

*

به فكر افق بود و فردا

به فكر رهايي و پرواز

رسيد تا به یک كوچه باغي

و يكباره زد زير آواز

*

كه آري ! منم! آن كه ديريست

فراموش كرده غمش را...

فراموش كرد خاطرات گذشته

سر آغاز بدبختي و ماتمش را

...



 

حاضرین در سایت

ما 39 مهمان آنلاین داریم

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز435
mod_vvisit_counterکل بازدیدها743320

زنی را...

زنی را می شناسم من شاعر فریبا شش بلوکی

تماس با مدیر سایت

تماس با مدیر فروش کتابها