رهگذر مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
کتابها - کتاب دریچه


به چهار راه رسيد

به چهار راه بزرگ

...

باد سردي پيچيد

دست در جيب گذاشت

نفسي تازه كشيد

...

نم نمي باران ريخت

بوي باران و درخت

در هوا مي آميخت

...

قار قاري كه شنيد

و كلاغ از سر يك كاج پريد

...

به چپ و راست نگاهي انداخت

اندكي مكث...

سپس..

به خيابان پيچيد

...

كودكي ديد كه از مدرسه بر مي گردد

و به يك نمره بيست

آن هم از درس حساب

در دلش مي خنديد

...

برگ زردي كه مي افتاد زمين

آن چنان نرم به هر سو مي رفت

گوئيا مي رقصيد

...

در همين لحظه شاد

رهگذر ، همره باد

قدم آهسته نمود

و به يك كوچه خزيد

...

تا به آن كوچه رسيد

و نگاهش افتاد

به همان خانه سبز

نفسش تند شد و ...

دست و پايش لرزيد

...

عرق سردي ريخت

...

ناگهان برقي زد

و صداي رعدي

در فضا می پیچید

...

زني آرام گذشت

پسر كوچك او

سيب در دستش بود

گوشه چادر مادر را داشت

منتها بر مي گشت

پشت سر را مي ديد

رهگذر را هم ديد

...

مادرش با عجله

دست او را كه كشيد

مهربان بادي بود

كه به رختي نمناك

روي يك بند وزيد

...

رهگذر در يادش

روي ديوار هنوز

جمله اي را مي ديد

اي كه از كوچه معشوقه ما مي گذري...

...

در سرش چيزي بود

...

بغضش آخر تركيد

...



 

حاضرین در سایت

ما 32 مهمان آنلاین داریم

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز29
mod_vvisit_counterکل بازدیدها780098

زنی را...

زنی را می شناسم من شاعر فریبا شش بلوکی

تماس با مدیر سایت

تماس با مدیر فروش کتابها