صدای ساعت مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
کتابها - کتاب بهانه


فقط یک پنجره باز است

و من فریاد می خواهم

خدا را نیمه شب دیدم !

دگر شب ها نمی خوابم

...

صدای مهربانی گفت :

«فریبا جان ! تو بیداری ؟!»

«دوباره اشک می ریزی؟!»

«بگو ... کاری اگر داری !»

...

و برفی نرم می بارید

و شب مرموز و مبهم بود!

و از میدان دید ِ من

جهان لبریز ماتم بود !

...

خدایا در مسیر من

کسی دیوار می چیند !

کسی گل را نمی فهمد!

کسی من را نمی بیند !

...

و بوی نسترن ها را

کسی می دزدد از خانه !

و باران را نمی داند !

و نه پرواز و پروانه !

...

کسی بر دست و پای من

غل و زنجیر می خواهد !

سکوتم را نمی فهمد !

مرا دیوانه می خواند !

...

خدایا در مسیر من

فقط یک پنجره باز است !

و من پرواز می خواهم ...

دل من یک سبد راز است !

...

به چشمم اشک مهمان شد!

و آهی بر لبم جاری...

صدای ساعتم آمد !

«فریبا جان ! تو بیداری ؟!»

...

...



 

حاضرین در سایت

ما 270 مهمان آنلاین داریم

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز342
mod_vvisit_counterکل بازدیدها734502

زنی را...

زنی را می شناسم من شاعر فریبا شش بلوکی

تماس با مدیر سایت

تماس با مدیر فروش کتابها