دست باران مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
کتابها - کتاب بهانه


در دست هاي زرد پاييز

انگار باران بود و جاليز

...

...

وقتي که چشمم گريه مي خواست

اما نگاهم بر نمي خاست ...

...

...

من بي محابا مي دويدم

از سايه ي شب مي پريدم

...

...

خط مي کشيدم روي ديوار

تاريخ و ساعت، روز ديدار

...

...

يکشنبه ي پاييزي و زرد

ياد آور تنهايي و درد

...

...

ساعت که مي چرخيد و مي گفت:

او هم به ياد عشق تو خفت

...

...

گفتم که حيرانم از اين راز!

خوابي که ديشب ديده ام باز!

...

...

رحمي ندارد باد پاييز

من ، تو ،نگاهي سوي جاليز

...

...

باران که شست از روي ديوار

تاريخ و ساعت، روز ديدار!

...



 

حاضرین در سایت

ما 51 مهمان آنلاین داریم

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز85
mod_vvisit_counterکل بازدیدها718111

زنی را...

زنی را می شناسم من شاعر فریبا شش بلوکی

تماس با مدیر سایت

تماس با مدیر فروش کتابها