نباید مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
کتابها - کتاب عاشقانه


همه درهای بسته را گشودم

دوباره از تو و عشقت سرودم

صدای مرغ شب را می شنیدم

هزاران بار عشقم را ستودم

*

کشیدم روی یک کاغذ دلم را

نهادم کاغذم را روی سنگی

صدا کردم تو را از ره بیایی

دلم بیچاره شد از درد تنگی

*

بیا یک دم کنار عاشق خود

به دستم یک پرنده لانه کرده

تمام آرزویم دیدن توست

و چشمانت مرا آواره کرده

*

ببین زرین کلید خواهشم را

ببار ای ابر باران زای دیدار

ندارم طاقت دوری رویش

منم یکتا اسیر پشت دیوار

*

طنینی از افق ها می شنیدم

صدا صد بار در گوشم نوا کرد

صدای ناله های هر شبم بود

نمی دانی ولی امشب چه ها کرد

*

میان این همه عاشق که دیدی

اگر امشب مرا در خود بخوانی

کنی آهسته نبضم را شماره

بیایی تا شب من را بدانی

*

به فانوس دو چشمت خیره گردم

شوم همچون درختی سر به سر برگ

بیاویزم دلم را چون ستاره

از آن سرشاخه های سبز پررنگ

*

کجا خوابی به چشم من بیاید

به شب هایی که ماندم بی ستاره

کجایی مهربان تر از خود من

دل من گشته بی تو پاره پاره

*

غم غربت به جانم ریشه کرده

چو می بینم تو هم هستی گرفتار

تو هم در سوز عشق من اسیری

اسیر هرزه قانون های اجبار

*

بیا با هم گریزیم از دل شهر

بیا با هم سرود دل بخوانیم

که ما باید از این دنیا گریزیم

نباید در دل شب ها بمانیم

...



 

حاضرین در سایت

ما 36 مهمان آنلاین داریم

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز415
mod_vvisit_counterکل بازدیدها755899

زنی را...

زنی را می شناسم من شاعر فریبا شش بلوکی

تماس با مدیر سایت

تماس با مدیر فروش کتابها