گفتگو مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
کتابها - کتاب عاشقانه


گفتم که نداری تو نداری خبر از من

من مردم از این حسرت و غم ،بی خبر از من

گفتی که چرا با خبرم از تو و عشقت

اما چه نبردیست میان من و قسمت

*

گفتی که منم سرخ ترین رنگ غروبم

گفتم که منم زردترین فصل خزانم

*

گفتی که منم روز و شبم تیره و تار است

گفتم که هزار شعله دارم به نهانم

*

گفتی که منم ریزش یک موج سکوتم

گفتم که منم بارش یک ابر بهارم

*

گفتی که منم منتظر روز وصالم

گفتم که منم در تب و تابم

*

گفتی که منم حسرت دیدار تو دارم

گفتم که منم فکر رسیدن به تو دارم

*

گفتی که شراریست به جانت ز غم من

گفتم که منم خواهش دستان تو دارم

*

گفتی که شراب است فقط مایۀ تسکین

گفتم که منم مستی پنهان تو دارم

*

گفتی که نسیم است تو را همدم و همراز

گفتم که به جز آینه همراز ندارم

*

گفتی که پرنده ات اسیر است به دامم

گفتم که دگر من پر پرواز ندارم

*

گفتی که سکوت است چو قفلی به لب تو

گفتم که دگر میل به آواز ندارم

*

گفتی و شکست بغضت آخر...

گفتم که دگر طاقت این لحظه ندارم

*

گفتی که نداری تو نداری خبر از من

من مردم از این حسرت و غم ، بی خبر از من

*

گفتم که چرا با خبرم از تو و عشقت!

اما چه نبردیست میان من و قسمت؟

...



 

حاضرین در سایت

ما 21 مهمان آنلاین داریم

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز131
mod_vvisit_counterکل بازدیدها779934

زنی را...

زنی را می شناسم من شاعر فریبا شش بلوکی

تماس با مدیر سایت

تماس با مدیر فروش کتابها