روی بام مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
کتابها - کتاب عاشقانه


رفته بودم روی بام خانه ام

شاید آن جا غصه هایم کم شود

یا به قول عامیانه شایدم

در هوای پاک دل بی غم شود

*

گفتم امشب باید از دنیا جدا

روی بام از خود بگویم با خدا

آن خدای قادر تنها ترین

او که ارزانی نموده این صدا

*

اول از دل گفتم و بی تابی اش

ضجه های هرشب و بی خوابی اش

بعد گفتم از نگاه خسته ام

بعد از پاها و دست بسته ام

*

گفتم از این آسمان غمگین شدم

دیگر حتی من به خود بدبین شدم

گفتم این دنیا به من بد کرده است

روی آب معرفت سد بسته است

*

گفتم از این روزگار افسرده ام

گرچه می خندم ولی دلمرده ام

*

آن قدر گفتم هوا تاریک شد

گربه ای آمد، به من نزدیک شد

*

حس منفوری وجودم را گرفت

یک صدا در خلوت من جا گرفت

*

انتهای کوچه یک در نیمه باز

یک زن آمد اشک ها را پاک کرد

چادرش را بر سرش

می دوید در کوچه و فریاد کرد:

می روم.

کودکی از پشت او آواز کرد

نه! نرو!

چادرش را می کشید

...

قژ قژ در بود و یک مرد نحیف

آن طرفتر چرت می زد یک جوان

آن شب پاییزی بی رنگ و رو

سایه ای دیدم شبیه هرزگان

...

حال من بد شد دگر

...

آمدم از روی بام

...



 

حاضرین در سایت

ما 29 مهمان آنلاین داریم

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز341
mod_vvisit_counterکل بازدیدها710564

زنی را...

زنی را می شناسم من شاعر فریبا شش بلوکی

تماس با مدیر سایت

تماس با مدیر فروش کتابها